15 اسفند

دیروز تولد دخترم بود 2 سالش تموم شد رفت توی 3 سالگی واسش عروسک خریدم به زبان خودش (عوسی)لبخند

خدای من چقدر روزا داره زود می گذره وقتی داشتم نگاش می کردم یه لحظه یادم افتاد دارم پیر میشم.

ولی اصلا متوجه نیستم. چرخ زمان رو نمیشه متوقف کرد انگار همین دیروز بود که به دنیا اومده بود و فقط گریه می کرد ولی الان باهام حرف می زنه باهام قهر میکنه و آشتی میکنه باهام ....

یه روز به خودم میام می بینم داره عروس میشه و دارم از جشن عروسیش می نویسم.

یعنی اون روز میاد؟

 

  
نویسنده : آبرا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
تگ ها : 15 اسفند ، تولد ، عمر ، عروسک

امان از مستاجری

بعد از یک هفته دنبال خونه گشتن و این بنگاه به اون بنگاه رفتن یه خونه که یه کمی میشه بهش گفت خونه رو واسه اجاره کردن پیدا کردیم

با خدا تومن پول پیش و خدا تومن اجاره (بیچاره شدم)

حال از حواشی دنبال خونه گشتن سرما خوردن هر 3 عضو خانواده یعنی من و دخترم و خانمم آآآآآآآة

پس کجا رفت اون خوش نشینی

 

  
نویسنده : آبرا ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

عروسک

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!"
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"
پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد."
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!"
پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!"
بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری."
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد. دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است."
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت."
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

 

  
نویسنده : آبرا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠
تگ ها : عروسک ، پسر ، تصادف ، گل رز

آدما چقدر راحت می میرن.

امروز که اومدم سرکار یه خبر تلخ شنیدم یکی از دوستای قدیمی ام تصادف کرده و فوت شده تو راه داشتن می رفتن مسافرت با یه مینی بوس شاخ به شاخ میشه.

می دونی از چی خیلی دلم شکست

آخه اون خدابیامرز تازه بابا شده بود خدا بهش دوقلو داده بود.

خودش و یکی از دختراش  و بچه خواهرش رفتن

ولی همسرش با یکی از دوقلوها موندن

حکمت خدا رو می بینی

این روزا فقط خبر مرگ می شنویم

دوست خوبم، بچه‌اش، ندا ....

خدایا کمکم کن خیلی حالم بده خیلی

  
نویسنده : آبرا ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦
تگ ها :

ایران ما

مادرم آه می کشد پدرم گوشه اتاق روزنامه می خواند. برادرم رادیو گوش می دهد. مادربزرگ هم نشسته ذکر می گوید و تسبیح می چرخاند. دخترخاله ام ظرف ها را می گذارد توی سینک و اشک می ریزد. من دراز کشیده‌ام گوشه اتاق روبه روی تلویزیون. هم حواسم هست هم حواسم نیست. بیرون باران می بارد. رعد و برق می زند. باد می آید. همسرم تلفنی با کسی صحبت می کند. مادربزرگ می گوید: حرفی بزنید. دق کردم. پدر می گوید: کی صبح می شود؟ مادرم می گوید: چه شب یلدایی است؟ بلند می شود چای می ریزم برای همه. پسرخاله‌ام از فرنگ تماس گرفته بود عصری. مادربزرگ می گوید: دلم تنگ شده برایش. او می گفت: دلم تنگ شده برای ایران مان. برای وطن. ایران ما. ایران همه ما. مادرم می گوید: چه باران غریبی است امشب. تابستان است مثلاً. می پرسم: قرص خواب کسی ندارد؟ مادرم می گوید: سفره بیندازیم؟ مادربزرگ می گوید: نه دخترم.  پیشانی برادرم را می بوسد. پیشانی مرا هم. پدر می گوید: مادرجان. سرنماز ما را دعا کن. می گویم: مادربزرگ تابستان برویم مشهد؟ می گوید: برویم اول برویم شمال. بعد برویم مشهد، بعد یزد و خلیج فارس. دلم برای همه چیز تنگ شده. مادرم زیر لب آیت الکرسی می خواند و فوت می کند به همه. کتاب می خوانم اما کتاب را برعکس گرفته‌ام دستم. بعد از مدت ها بحث نکرده ایم. با مادربزرگ. برادرم می گوید: شاید بلیت بگیرم. پدر می گوید: بمان، همه ما به ماندنت احتیاج داریم. مادربزرگ می گوید. همه باید کنار هم باشیم.

نرو!

به نقل از شهرام شهیدی روزنامه اعتماد ملی

به یاد ندا آقا سلطان

  
نویسنده : آبرا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱